تبليغاتX
منهـــــاج
تا کربلا نرفته‌ای؛ هر آن‌چه از بهشت تصور می‌کنی،بازیچه‌ای بیش نیست
منهـــــاج

کوچیک که بودیم چه دل‌های بزرگی داشتیم،حالا که بزرگیم چه دلتنگیم،کاش دل‌هامون به بزرگی بچگی بود.

بچه که بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم، بزرگ که شدیم بعضی‌ها رو هیچی، بعضی‌ها رو کم و بعضی‌ها رو بی نهایت دوست داریم.

بچه که بودیم قضاوت نمی‌کردیم،بزرگ که شدیم قضاوت‌های درست وغلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه.

بچه که بودیم اگر با کسی دعوا می‌کردیم یک ساعت بعد(حتی کمتر،گاهی) از یادمون می‌رفت، بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سال‌ها تو یادمون می‌مونه و آشتی نمی‌کنیم.

بچه که بودیم آرزمون بزرگ شدن بود،بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم.

بچه که بودیم درد ودل‌ها رو به ناله‌ای می‌گفتیم همه می‌فهمیدند،بزرگ شدیم درد و دل رو به صد زبون می‌گیم...هیچ‌کس متوجه نمی‌شه‌.

کاش همون کودکی بودیم که حرف‌هاش رو می‌شد از نگاهش خوند،کاش برای حرف‌زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم،کاش برای حرف‌زدن فقط نگاه کافی بود،کاش قلب‌ها در چهره بود.

بچه که بودیم بچه بودیم، بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم هیچی،دیگه همون بچه هم نیستیم...

ای کاش با همون صفت های خوب وپاک بچگی بزرگ می‌شدیم...

- | - 91/01/06




روزی هیزم‌شکنی با شیری در بیشه‌ی محل زندگی‌اش دوست بود. هیزم‌شکن خود را مدیون شیر می‌دانست و می‌خواست جبران کند .


یکی از روزها با همین نیت شیر را به منزلش برای صرف ناهار دعوت کرد .

هنگام خوردن ناهار هیزم‌شکن از بوی بد دهان شیر آزرده شدو به شیر گفت: عجب دهان بد بویی داری !!!!
شیر ابتدا اندکی گرفته شد، اما بعد به هیزم‌شکن گفت: این از خاصیت درندگی و گوشت خواری من است وگریزی بر آن نیست،
اما هیزم‌شکن از خوردن ناهار دست کشید و گفت: با وجود این بوی بد دهان تو نمی‌توانم در حضور تو باشم ..
پس شیر به هیزم‌شکن گفت: تبرت را بالا ببر وبا قدرت بر سر من بکوب !!!
هیزم‌شکن تعجب کرد و گفت: من هرگز چنین کاری را در حق تو نخواهم کرد .
اما شیر با غرشی به او گفت: یا این کار را انجام بده یا همین الان تورا می دَرَم !!!

هیزم‌شکن ناچار تبر را بالا برد وبا تمام قدرت بر سر شیر فرود آورد. زخمی عمیق ایجاد شد وشیر ناله کنان از نزد هیزم شکن دور شد .

مدتها گذشت و هیزم‌شکن شیر را ندید بعد از گذشت سالی، یک روز هیزم‌شکن در جلوی درب منزلش شیر را دید .
ابتدا ترسید اما وقتی آرامش شیر را دید او هم آرام گرفت. وبه شیر سلام کرد شیر پاسخ اورا داد وجلوتر آمد. هیزم‌شکن از شیر به خاطر ضربه‌ی تبر عذرخواهی کرد و جویای احوالات او شد. شیر سرش را جلو آورد وگفت: به سر من نگاهی بیانداز وببین زخم آن در چه حالی است؟ هیزم‌شکن با ترس جلو رفت وپس از دقت به شیر گفت: زخم شما خوب شده وحتی آثار بسیار کمی از آن باقی است .
شیر رو به هیزم شکن کرد وگفت: اما زخم زبانی که بر دلم زدی هنوز تازه و سوزان است.

-----------------

- ظاهراً منبع این داستان کلیله و دمنه است.

- جسم بعد ازمدتی ترمیم می‌یابد اما دل و روح زخمی به این سادگی‌ها مرمت نمی‌شود.

- «وَليَعفُوا وَليَصفَحُوا اَلا تُحِبّونَ أَن یَغفِرَاللهُ لَکُم؟ٌ»(نور/22)«باید عفو کنند و چشم بپوشند؛ آیا دوست نمی دارید خداوند شما را ببخشد؟!» در این آیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی زیبا خداوند امر بر عفو و صفح می‌کنند.

- خدای مهربان! عفو کردن کار سختی نیست، صفح کردن را به ما بیاموز.که واقعاً به آن محتاجیم.



- | - 90/12/18



"هو الحبیب الذی ترجی شفاعته لکل هول من الاهوال مقتحم"


این جمله ی آرامش بخش روی قفل درب خانه حضرت زهرا سلام الله علیها نوشته شده.

- | - 90/12/08